• امروز : پنج شنبه - ۱۸ آذر - ۱۴۰۰
  • برابر با : 5 - جماد أول - 1443
  • برابر با : Thursday - 9 December - 2021

با تقوا، با اخلاص و تخریبچی نفس بود!/ گفت‌و‌گویی با خانواده‌ی طلبه شهید، رضا دیواندری

  • کد خبر : 674
  • 30 اردیبهشت 1400 - 5:07

نماز عاشقانه

داشتم در مسجد نماز می‌خواندم، دیدم رضا پشت سرم ایستاده است. کاپشنش را درآورده بود و با پیراهنی سفید نماز می‌خواند. نماز اول را که خواندیم، گفتم: باباجان کاپشنت را بپوش سرما میخوری. گفت: چشم بابا الان نمازم را که خواندم می‌پوشم. دوبار گفتم و نپوشید. فکر کردم شاید کاپشنش شکی است. بعداً به او گفتم بابا اگر کاپشنت شکی است بده تا مامان برایت بشوید. گفت: نه نیست! گفتم پس چرا درش آورده بودی؟ اول نمی‌خواست جواب بدهد اما با اصرار من گفت: بابا خداوند نماز خواندن با لباس سفید را دوست دارد و با لباس سیاه کراهت دارد، من به این مفتکی کار مکروه را انتخاب نمیکنم.

 

دیوار گوشتی

جانانی را چپه می‌کرد توی سفره و نرمه‌های نان را جمع می‌کرد و می‌گذاشت روی برنج و می خورد. به او می‌گفتم: رضا جان پسرم تو از راه دور آمده‌ای، من بهترین غذاها را برای تو درست می کنم، چرا اینجوری می کنی مادر؟ میگفت مامان مملکت ما در حال جنگ است. ما باید دیوار گوشتی بشویم. باید برویم جبهه دفاع کنیم. شما چرا نان‌ها را اینطور می‌کنید؟ باید مصرفشان کنیم.

 

اولین نامه

اولین نامه ای که از جبهه برای ما نوشت این حدیث قدسی بود که: «مَن طَلَبَنی وَجَدَنی، مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتَهُ وَ مَن عَشَقَتَهُ قَتَلتَهُ وَ مَن قَتَلتَهُ فَعَلی دِیَتَهُ وَ مَن عَلی دِیَتَهُ فَاِنّا دِیَتُهُ.» «آن کس که مرا طلب کند می یابد، آن کس که مرا یافت می شناسد، آن کس که دوستم داشت به من عشق می ورزد، آن کس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق می ورزم، آن کس که به او عشق ورزیدم کشته ام می شود و آن کس که کشته ام شود خون بهایش بر من واجب است و آن کس که خون بهایش بر من واجب است پس من خودم خون بهایش هستم.»

 

مانند مادر

همرزم پسرم خاطره‌ای برای ما تعریف کرد: یکبار با رضا صحبت میکردیم، به او گفتم تو دوست داری چطوری شهید بشوی؟ گفت: من دوست دارم از ناحیه پهلو شهید بشوم که وقتی پیش مادرم فاطمه زهرا می روم پهلویم سالم نباشد. و عاقبت هم در عملیات کربلای۴ از پهلو شهید شد.

 

طلبه‌ی نابغه

در مدرسه فیضیه قم مراسمی گرفته بودند و برای ما دعوتنامه فرستاده بودند. من نمی‌خواستم بروم. حاج آقا عبدوس آمد به خانه ما و گفت دیواندری نرفتی به قم؟ گفتم نه خانمم مریض است. گفت: شما باید فردا صبح ساعت ۸ در مدرسه فیضیه باشید. من همه کار ها را روبه راه میکنم. من رفتم قم. در مجلس شهید تا گفتم که من پدر شهید رضا دیواندری هستم همه دویدند و گفتند آقا آمدند ایشان هستند آمدند. با خودم می گفتم این ها اشتباه گرفته‌اند؟ چه می گویند این ها؟ آقای هاشمی رفسنجانی و آیت الله خامنه ای و آیت الله منتظری و… همه در مجلس نشسته بودند. مجلس خیلی باشکوه بود. خطیب رفت روی منبر و شروع کرد به صحبت کردن  که ما در این عملیات کربلای ۴ و ۵ از حوزه ۲۵۰ تا شهید داشتیم ۴۰۰ تا مجروح و ۳۵ تا مفقود، این‌ها برای ما قابل هضم است ولی غصه مان برای این است که ما یک طلبه نابغه را از دست دادیم. من هم دم در ایستاده بودم با خودم می گفتم این کیست که با این عظمت از او یاد می‌کنند؟ یک مرتبه گفت این نابغه بزرگ شهید رضا دیواندری است. این را که شنیدم زانوهایم خم شد..  خطیب ادامه داد: این شهید به اندازه یک سال در قم بود و در این یک سال، به اندازه پنج سال درس حوزه را خوانده و اگر در این سال شهید نمی شد، در طی دو سال ایشان آیت‌الله عظما و مجتهد می‌شد. ایشان پنج سال درس حوزه و سال چهارم ریاضی را  در همین یک سال خوانده و در همین یک سال حافظ کل قرآن شده اند.

 

گفتنی است؛ طلبه‌ی شهید رضا دیواندری متولد ۱۳ فروردین ۱۳۴۲ در گرگان، پس از اعزام به جبهه، در منطقه شلمچه در سال ۶۵ به شهادت رسید.

 

»»» عکس تزئینی است

لینک کوتاه : http://sabzevarfarda.ir/?p=674
  • نویسنده : نسترن فولادی فر

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.